تبليغاتX
پرستوی فراری
پرستوی فراری
مرگ!
سلام به دوستان عزیزم خوبین خوشین . هرچند من این چندروزا نبودم ولی از چند نفرتونخبرداشتم !نجمه جونم شنیدم که رفتی مشهد خوش به حالت من تا حالا نرفتم ولی برام حتما دعا کن

هميشه فکر ميکردم که من هيچ وقت نميميرم يا فکر ميکردم مرگ فقط يک حرفه ولي نه
آدما فقط خاطرهاشون ميمونه ولي خودشون پرواز ميکنند اونقدر که خودمونم نميدونيم
وقتي ميديمش هميشه خنده رولباش جاري بوده يا همش درفکر کارکردن بودش
هيچکس باورش نميشد که اون يه روز تو همين روزا پرواز کنه
هيچ وقت به قدرت خدا فکر نکرده بودم که انقدر براش راحت باشه که بخواد يه نفررو باخودش ببره
آرزوي ما آدما تواين دنيا داشتن پول وغيره هستش ولي هيچکس ارزو نميکنه تواون دنيا يه خونه داشته باشه که توش راحت زندگي کنه
وقتي رفتم خونش درست جنازش روبه روم بود. اون موقع اذان صبح فوت کرده بود دوساعت بعد مرگش اومده بود تو خوابم منو بوسيد بهم گفت راحت شدم خوب شدم ،باورم نميشه بعد يهوبيداربشي بهت خبربدن که اون ..............
نميدونم  چرا فقط من اين همه آدمايي که بهش نزديک بودن چرا توخوابه من؟!
وقتي نگاش ميکردم  تازه متوجه شدم مردن براي همه هست حتي براي من!
همش به خودم ميگم اي کاش هيچ وقت به دنيا نميومدم که بعد بخوام بميرم آخه گذاشتن من تو قبر براي من باور نکردنيه خدايا تو انسانرو به وجود آوردي بعد دوباره ميبري پيش خودت خدايا قبل از به دنيا اومدنمون کجا بوديم؟ کجاي دنيا بوديم؟! راز اين دنيا چيه؟ راز اون دنيا چيه؟! گفتي همه اين سوالها تو قرانت نوشته خدايا قربونت برم توخودت خوب ميدوني من اگه بخوام کتاب بخونم بايد چندبار بخونم تا تازه متوجه بشم چي گفته 
خدايا ميسپارمش بهت خيلي زحمت کشيده با آبرو زندگي کرده خدايا سپردمش به تو مواظبش باش

|+| نوشته شده توسط ترنگ در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 10:38 |

یادش بخیر
يادش بخير
بي وفا عشق من تنهام گذاشتي
رفتي و ديگه کسي نيست نازمو بکشه
ديگه کسي نيست که برام دوروغکي قصه بگه
ازبي وفاييت پيدا بود که تو نمي موني پيشم
عشق من چرا رسم عاشقیمون شده چنین بهونه
چرا کسی واسه رسیدنمون دعا نمیکنه
چرا باید تمام روزو بدون تو سپری کنم
بی وفا عشق من تو رو به خاطراتمون قسمت میدم اگه رفتی فراموشم نکن
آروم اسممو زمزمه کن
بدون زندگی بدون عشق نمکی نداره
عزیزم وقت رفتنت نبود هرچند قصه زندگیمون تو خاطرات ذهنمون ثبت شده
هرچند سرنوشت منو تو رو زود ازهم جدا کرد ولی یادت باشه عشق من ،توزدی زیرقولمون
نفرینت نمیکنم می سپارمت به خدا
بی وفا عشق من ،رسم بی وفایی رو تو به من یاد دادی از روزی که رفتی نمیدونی که من چه زجری کشیدم
باشه میرم ازپیشت فقط هرچند سخته خداحافظ عشق من
 
  
|+| نوشته شده توسط ترنگ در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 17:58 |

باران
یادمه یه دورانی مینوشتم حتی تو فومن مقام اولو کسب کرده بودم شعرمو ازدست دادم دیگه نگفتم
 ولی میخوام یک مورد از نوشته هامو تو وبلاگم بذارم

باران می بارید ومن به آسمان خیره ماندم همچنان به ناله های بارا ن گوش میدادم
آری گویا باران هم گله داشت از بی وفاییهای این دنیا برایم سخن میگفت به باران گفتم مگراین دنیا باتو چه کرده است؟
نگاهم کرد ولی چیزی نگفت من ماندم ،بدون جواب!دلم آنقدر گرفته بود که دوست داشتم باباران سخن بگویم نمیدانم ،نمیدانم چه شد که من نالیدم آنقدرکه بارا ن باشنیدن ناله من ساکت ماند !
به باران گفتم خیلی تنهام باران با شنیدن این حرف دیگر ناله ای نکرد فقط خندید !
به باران گفتم میدانی سایه من کیست؟ اون فقط نگاهم کرد  گفتم :تنها
باران خندید انقدرخندید که من مات مبهوت نگاهش کردم
گفتم باران میدانی چه کسی مرا دوست دارد باران نگاهم کرد وسری تکان داد وپرسیدچه کسی؟
گفتم تنهایی!
وباز برایم خندید!
گفتم باران میدانی کی برایم چشمک میزند؟
باران خندیدو گفت:لابد تنهایی!
گفتم دیدی باران باختی !
پرسید کی؟
گفتم:ستاره ها
ولی باران باز برایم خندید
پرسیدم باران برای چه میخندی؟
او گفت :برای تو
گفتم برای من؟!
مگر چه گفته ام
اوگفت:می دانی چرا جوابت را نداده ام
گفتم نه! گفت:شنیده ای هروقت باران ببارد ویکی ازبندگان خدا آرزویی کند  خدا آرزویشان را براورده میکند؟
گفتم:آری شنیده ام
گفت به خاطر این جوابت را نداده ام چون می دانستم خدا مرا به زمین فرود اورد که یکی ازبندگانش آرزویی در دل دارد
گفتم :من که آرزویی نکرده ام !
گفت:ولی گفتی تنهایی!
گفتم :آری خیلی تنهام که ناگهان  صدای ناله باران شدید شد گویا ازمن میخواست ارزویی کنم
ولی نمیتوانستم انگار من.....
دیگر باران ناله نکرد وهرروز بیرون را نگاه میکنم ومنتظرم باران ببارد تا من آرزویی کنم!
   پ.ن: داداش مهدی ازاولم گفت تو و داداش میلاد بهترین داداش من بودین من دوست دارم خدا نکنه فراموشت کنم این گلم تقدیم میکنم به دوتا داداشای گلم

|+| نوشته شده توسط ترنگ در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 21:3 |

خدایا کمکم کن
نمیدونم ازکجا شروع کنم یادمه تو دفتری که با خدا دردودل میکنم یا چیزی ازش میخوامو نوشتم گفتم کمکم کنه گفتم:.!! نمیدونم اصلا حالم خوب نیست فقط میتونم بگم کمکم کرد

خدایا شکرت حالا من چیزی رو فهمیدم! که من خیلی تو کارام عجله دارم خدایا هرموقع خواستم کاری رو انجام بدم اول ازت اجازه میگیرم خدایا فقط کمکم کن خیلی تنهام .

|+| نوشته شده توسط ترنگ در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 13:25 |

خدایا منو ببخش
ای ول خدا چقدر طرفدارداری

خدایا من اشتباه کردم هرچند میدونم کافی نیست ولی تو به بزرگی خودت منو ببخش!

اما خودمونیما خیلی طرفدار داری اون ازداداش میلاد که بهم گفته تا درمورد خدا درست صحبت نکنی حق نداری به من سربزنی اونم ازدیشب اینقدر بهت کفرگفتم که نزدیک بود داداشم لیوانو به من پرت کنه

خدایا دیشب فکرکردم وبه این نتیجه رسیدم من هیچ کاره من فقط یک عروسک که به دست تو می چرخم چون هرچی خواستمو به میل من ندادی فقط به میل خودت

ولی خدایا  سرنوشتمو سپردم به تو پس خوب بچرخونش!

خدایا فقط میخوام بگم که خیلی دوست دارم منو ببخش

دیگه هم اگه ازدست خدا ناراحت شدم همش سعی میکنم ازش تشکر کنم چون حتما مصلحتم این بوده!

پ.ن: خب حالا چی شد داداش میلاد با من دوستی یا قهری؟

|+| نوشته شده توسط ترنگ در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 20:0 |

نامه ای به یک دوست
سلامی به لطافت بیک وبه طراوت سینجرگازوبه داغی نیک کالا چون این نام نیک است که می ماند.
 امیدوارم سلام گرمم را پذیرا باشی وبا چسب جلا سنج ،پنج دقیقه به ذرات لیچسبانی،؛
عزیزم امشب با تمام غم هایم درکنارآسایشگاه می نشینم وبا خودکاربیک برایت می نویسم به همین خاطر وقتی اخم می کنم تمام وجودمرا یخ می زند ودراینجا ضدیخ می داند پیکریخ زده ام راآب کند البته بیمه آسیا مخارج آن را پرداخت می کند همان طور که نیاز امروز پشتیبانه ی فردا است بیا تاسفرعشق را با آن آغاز کنیم وبا روغن موتور تلاش آسوده برانیم وپیچ زندگی را با ابزار مهدی بازکنیم . بیا تا خانه دلمان را با موکت ظریف مصورفرش کنیم ودیواردوستیمان را با کاغذ دیواری دلوا وکاشی مهسرام بچسبانیم ؛ عزیزم بیا تا غم واندوه زندگی را با شامپوی گلرنگ وپودر لباس شویی یکتا با ماشین دوقلوی حایربشوئیم زیرا پاکسان به سلامت خانواده می اندیشد ودرپایا ن برایت هدیه ای می فرستم تا ذرات صحبت را اندازه گیری بکنی آن چیزی نیست جزترازوی آشپزخانه هدیه که درتمام فروشگاههای زنجیره ای رفاه موجود است.
|+| نوشته شده توسط ترنگ در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 16:28 |

جوانی و کبوتر

جواني چون کبوتربود ومن بودم يک طفل کبوترباز

سرودي داشت آن مرغک که ازبانگ سرودش مست بودم شادمان بودم

بشوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم

نوايي داشت ،حالي داشت

گه وبيگاه با طفل دلم قال ومقالي داشت

جواني چون کبوتربودو من يک طفل کبوتر باز

که اورا هرزمان باشوق آب و دانه مي دادم

پروبال لطيفش را به لبها شانه ميکردم

وارا روي چشم وسينه خود خانه مي دادم

ولي افسوس ،هزارافسوس يکي روزآن کبوترازکفم پرزد

زپيشم همچنان تيرشبهايي تندبالا رفت بسوي آسمانها رفت

فغان کردم نگاهم را چنان صياد بدنبالش روان کردم

ولي او کم کمک چون نقطه شدوزديده پنهان شد

بخود گفتم که آن مرغک بسوي لانه مي آيد

اميد رفته روزي درخانه مي ايد

ولي افسوس ،هزارافسوس

بعمري دررهش آويختم فانوس چشمم را

نيامد دربرم

مرغ سپيد من نشد گرم

وسرودش خانه عشق واميد من

کنون دورازکبوترلانه خالي،آسمان خاليست

بسوي آسمان چون بنگرم ،تا کهکشان خاليست

منم آن طفل ديروزين که اينک درغم وهم

نغمه اي باچشم ترمانده درون آشيان

زان همنوا يک مشت پرمانده پراو چيست؟

داني؟ هاله موي سپيد من

فضاي آشيان خاليست چه هست آن آشيان؟

 ويران دلم!ويرانه عشق واميدمن هزارافسوس هزاراندوه


************

پ.ن:زندگي چيزی نیست که لب طاقچه عادت ازياد من وتو برود !زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجردارد 

|+| نوشته شده توسط ترنگ در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 18:32 |

حرف دل
تو روزی بالب و خندان به شهرم دورخواهی شدومن اندرمیان پرنیان خاطراتت گریه خواهم کرد،مرومن گریه خواهم کرد ودرعمق افق فریاد خواهم زد،تودرمن آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد،فراموشم مکن دیگر،من هرگزفراموشت نخواهم کرد
                                                  *****
شاخه خشکیده ام بی برگ و بارافتاده ام،قطره اشکم زچشم روزگارافتاده ام،ساقه لرزان بیدم،هستی و مرگم یکی ست،عطریاس مرده ام کزاعتبارافتاده ام.

                                                   *****
درخاطرزرد ما که صیاد شدی    درتک تک نغمه هایمان یادشدی  دیشب شنیدم      به سلامتی قید همه را زدی و داماد شدی

|+| نوشته شده توسط ترنگ در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 15:35 |

تنها

سلام

 امروز می خوام ازتنهايي بنويسم !!!
 چرا همش ما ميگيم من تنهام؟  خسته شدم. دارم منقرض ميشم!
براي من جاي سواله ...
خب چرا ما به جاي اينکه بگيم من تنهام! دارم منقرض ميشم !چرا نبايد يه کم به خدا فکرکنيم چرا نبايد بگيم اگه ما تنهاييم پس خدا چي؟
بيشتردختروپسرا وقتي که ازعشقشون ناراحت ميشن ميگن من تنهام
پس اگه اينطوره خدا هم عاشقه ، عاشق بندش. همونطور که عشقمون کاري میکنه  ما ناراحت ميشيم  اگه ما دست به کاري بدي ميزنيم خدا ناراحت ميشه .خدا با وجود تمام تنها بودنش هیچ وقت اعتراضی نکرده ما هيچ وقت تنها نيستيم. مي دوني چرا؟ اگه يه نفر هم باشيم تنها نيستيم چون قربونش برم اون بالاست. وجودشو حس ميکنیم. آره خواستم ازتنهايي بنويسم خواستم بگم هيچ کس تنها نيست.
آهاي !!!تو که همش به خودت ميگي من تنهام! چرا يه بار با خدا صحبت نميکني! فکرميکني صداتو نميشنوه؟ بخدا میشنوه! ولي جوابتو بعد چند روز با دليل بهت نشون ميده!
آدما تنها نيستن بلکه اين تن هاست که تنهاهست
آره تو فکرميکني يه نفري ولي نه تو چند نفري!!!
يکي که جسمته. دومي روحت وسومي اون فرشته اي که جونتو ميگيره وچهارمي نفست
حالا متوجه شدي؟!
آهاي تو که ميگي تنهام !اگه تنهايي اين برات دليل نميشه که بگي من دارم منقرض ميشم !
ميخوام بگم اگه يه وقت فکرکردي تنهايي اول به خودت بگو چي شده که من ميگم تنهام تا راهشو پيدا کني بعد به خدا فکرکن بگو اگه من تنهام پس اون چي؟!
بعد به خودت فکرکن که تو يه نفرآدم چه چيزاي دروجودت نهفته شده 
پس هيچ وقت نگو تنهام. نه تو تنها نيستي حتي خدا هم تنها نيست. چون ائمه اونقدرکاراي خوب انجام دادن که خدا اونارو دوست داره حتي من وتورو.
تنها، کسي هست که خودش گمراه
تنها ،کسي هست که خودشو و منو تو رو گول ميزنه
من خودمم همش ميگفتم تنهام .خدا دوسم نداره .ولي اشتباه ميکردم .يه آدمي که دوست داشت همه چيزورعايت کنه بلکه نميتونست. يه آدمي که مي خواست خدا رو باورکنه ولي نميتونست. آره همين طوري به زبون مياورد که خدا هست ولي هيچ وقت نميتونست خدارو پيدا کنه. حالا بعد از چند روز و چند ماه وچند سال راهشو پيدا کرده. شده يه آدمي که خودش ميخواست .يه آدمي که خدا کمکش کرده .يه آدمي که هميشه خدارو باورداره.

 يه آدمي تو وسوسه دوستان قرار گرفته بود، ولي ديگه نميگفت من تنهام .ميگفت خدا داره منو ميبنه عزيزم من وتو تنها نيستيم ؛شيطان تنهاست اون انقدرتنهاست که من وتو رو گول ميزنه تا تنها نباشه ولي من راهمو پيداکردم. اين تويي که بايد ببيني ميتوني خودتو از تنهايي «شيطان»نجات بدي


پ.ن:خدايا من بنده کوچک تو فقط ميخوام اونايي که فکرميکنن تنهان بهشون بگي که تنها نيستن همين طوري که به من گفتي وراه درستو نشونم دادي. 
 

|+| نوشته شده توسط ترنگ در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 20:40 |

ظلمت

              چه گریزیست زمن؟
          چه شتابیست به راه؟
           به چه خواهی بردن 
           درشبی این همه تاریک پناه؟
              مرمرین این همه غرفه عاج!
                ای دریغا که زما بس دوراست
                لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است
                    نه چراغیست درآن پایان 
                هرچه ازدور نمایانست
                      شاید آن نقطه ویرانی
                چشم گرگان بیابانست
          می فرو مانده به جا سربه سجاده نهادن تا کی؟
          اودراینجاست نهان می درخشد درمی
              گربهم آویزیم
         ما دوسرگشته  تنها،چون موج
          به پناهی که تو می جوئی،خواهیم رسید
                  اندرآن لحظه جادوئی اوج!

|+| نوشته شده توسط ترنگ در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 18:9 |