![]() ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .» موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت : « هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . » (( محمد اقبال لاهوري ))
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
مسافر شب«ترنج»
شب گرد غریبه «داداش میلاد» خلوتگاه تنهایی من یاحضرت عشق«داداش مهدی» آبجی یاس داداش امیر داداش مهدی داداش محسن شبگرد غریبه 2 داداش دنی مسافردنیا «جالبه یه سری بزن» گفته ها وناگفته های یک دل تنها دریا خانم مهندس «آینده» :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
پرستوی فراری
مرگ!
سلام به دوستان عزیزم خوبین خوشین . هرچند من این چندروزا نبودم ولی از چند نفرتونخبرداشتم !نجمه جونم شنیدم که رفتی مشهد خوش به حالت من تا حالا نرفتم ولی برام حتما دعا کن
هميشه فکر ميکردم که من هيچ وقت نميميرم يا فکر ميکردم مرگ فقط يک حرفه ولي نه |+| نوشته شده توسط ترنگ در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 10:38
یادش بخیر
يادش بخير
بي وفا عشق من تنهام گذاشتي رفتي و ديگه کسي نيست نازمو بکشه ديگه کسي نيست که برام دوروغکي قصه بگه ازبي وفاييت پيدا بود که تو نمي موني پيشم عشق من چرا رسم عاشقیمون شده چنین بهونه چرا کسی واسه رسیدنمون دعا نمیکنه چرا باید تمام روزو بدون تو سپری کنم بی وفا عشق من تو رو به خاطراتمون قسمت میدم اگه رفتی فراموشم نکن آروم اسممو زمزمه کن بدون زندگی بدون عشق نمکی نداره عزیزم وقت رفتنت نبود هرچند قصه زندگیمون تو خاطرات ذهنمون ثبت شده هرچند سرنوشت منو تو رو زود ازهم جدا کرد ولی یادت باشه عشق من ،توزدی زیرقولمون نفرینت نمیکنم می سپارمت به خدا بی وفا عشق من ،رسم بی وفایی رو تو به من یاد دادی از روزی که رفتی نمیدونی که من چه زجری کشیدم باشه میرم ازپیشت فقط هرچند سخته خداحافظ عشق من |+| نوشته شده توسط ترنگ در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 17:58
باران
یادمه یه دورانی مینوشتم حتی تو فومن مقام اولو کسب کرده بودم شعرمو ازدست دادم دیگه نگفتم
ولی میخوام یک مورد از نوشته هامو تو وبلاگم بذارم باران می بارید ومن به آسمان خیره ماندم همچنان به ناله های بارا ن گوش میدادم |+| نوشته شده توسط ترنگ در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 21:3
خدایا کمکم کن
نمیدونم ازکجا شروع کنم یادمه تو دفتری که با خدا دردودل میکنم یا چیزی ازش میخوامو نوشتم گفتم کمکم کنه گفتم:.!! نمیدونم اصلا حالم خوب نیست فقط میتونم بگم کمکم کرد
خدایا شکرت حالا من چیزی رو فهمیدم! که من خیلی تو کارام عجله دارم خدایا هرموقع خواستم کاری رو انجام بدم اول ازت اجازه میگیرم خدایا فقط کمکم کن خیلی تنهام .
|+| نوشته شده توسط ترنگ در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 13:25
خدایا منو ببخش
ای ول خدا چقدر طرفدارداری
خدایا من اشتباه کردم هرچند میدونم کافی نیست ولی تو به بزرگی خودت منو ببخش! اما خودمونیما خیلی طرفدار داری اون ازداداش میلاد که بهم گفته تا درمورد خدا درست صحبت نکنی حق نداری به من سربزنی اونم ازدیشب اینقدر بهت کفرگفتم که نزدیک بود داداشم لیوانو به من پرت کنه خدایا دیشب فکرکردم وبه این نتیجه رسیدم من هیچ کاره من فقط یک عروسک که به دست تو می چرخم چون هرچی خواستمو به میل من ندادی فقط به میل خودت ولی خدایا سرنوشتمو سپردم به تو پس خوب بچرخونش! خدایا فقط میخوام بگم که خیلی دوست دارم منو ببخش دیگه هم اگه ازدست خدا ناراحت شدم همش سعی میکنم ازش تشکر کنم چون حتما مصلحتم این بوده! پ.ن: خب حالا چی شد داداش میلاد با من دوستی یا قهری؟ |+| نوشته شده توسط ترنگ در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 20:0
نامه ای به یک دوست
سلامی به لطافت بیک وبه طراوت سینجرگازوبه داغی نیک کالا چون این نام نیک است که می ماند.
امیدوارم سلام گرمم را پذیرا باشی وبا چسب جلا سنج ،پنج دقیقه به ذرات لیچسبانی،؛ عزیزم امشب با تمام غم هایم درکنارآسایشگاه می نشینم وبا خودکاربیک برایت می نویسم به همین خاطر وقتی اخم می کنم تمام وجودمرا یخ می زند ودراینجا ضدیخ می داند پیکریخ زده ام راآب کند البته بیمه آسیا مخارج آن را پرداخت می کند همان طور که نیاز امروز پشتیبانه ی فردا است بیا تاسفرعشق را با آن آغاز کنیم وبا روغن موتور تلاش آسوده برانیم وپیچ زندگی را با ابزار مهدی بازکنیم . بیا تا خانه دلمان را با موکت ظریف مصورفرش کنیم ودیواردوستیمان را با کاغذ دیواری دلوا وکاشی مهسرام بچسبانیم |+| نوشته شده توسط ترنگ در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 16:28
جوانی و کبوتر
جواني چون کبوتربود ومن بودم يک طفل کبوترباز سرودي داشت آن مرغک که ازبانگ سرودش مست بودم شادمان بودم بشوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم نوايي داشت ،حالي داشت گه وبيگاه با طفل دلم قال ومقالي داشت جواني چون کبوتربودو من يک طفل کبوتر باز که اورا هرزمان باشوق آب و دانه مي دادم پروبال لطيفش را به لبها شانه ميکردم وارا روي چشم وسينه خود خانه مي دادم ولي افسوس ،هزارافسوس يکي روزآن کبوترازکفم پرزد زپيشم همچنان تيرشبهايي تندبالا رفت بسوي آسمانها رفت فغان کردم نگاهم را چنان صياد بدنبالش روان کردم ولي او کم کمک چون نقطه شدوزديده پنهان شد بخود گفتم که آن مرغک بسوي لانه مي آيد اميد رفته روزي درخانه مي ايد ولي افسوس ،هزارافسوس بعمري دررهش آويختم فانوس چشمم را نيامد دربرم مرغ سپيد من نشد گرم وسرودش خانه عشق واميد من کنون دورازکبوترلانه خالي،آسمان خاليست بسوي آسمان چون بنگرم ،تا کهکشان خاليست منم آن طفل ديروزين که اينک درغم وهم نغمه اي باچشم ترمانده درون آشيان زان همنوا يک مشت پرمانده پراو چيست؟ داني؟ هاله موي سپيد من فضاي آشيان خاليست چه هست آن آشيان؟ ويران دلم!ويرانه عشق واميدمن هزارافسوس هزاراندوه
پ.ن:زندگي چيزی نیست که لب طاقچه عادت ازياد من وتو برود !زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجردارد |+| نوشته شده توسط ترنگ در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 18:32
حرف دل
تو روزی بالب و خندان به شهرم دورخواهی شدومن اندرمیان پرنیان خاطراتت گریه خواهم کرد،مرومن گریه خواهم کرد ودرعمق افق فریاد خواهم زد،تودرمن آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد،فراموشم مکن دیگر،من هرگزفراموشت نخواهم کرد
***** شاخه خشکیده ام بی برگ و بارافتاده ام،قطره اشکم زچشم روزگارافتاده ام،ساقه لرزان بیدم،هستی و مرگم یکی ست،عطریاس مرده ام کزاعتبارافتاده ام. ***** |+| نوشته شده توسط ترنگ در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 15:35
تنها
سلام امروز می خوام ازتنهايي بنويسم !!! يه آدمي تو وسوسه دوستان قرار گرفته بود، ولي ديگه نميگفت من تنهام .ميگفت خدا داره منو ميبنه عزيزم من وتو تنها نيستيم ؛شيطان تنهاست اون انقدرتنهاست که من وتو رو گول ميزنه تا تنها نباشه ولي من راهمو پيداکردم. اين تويي که بايد ببيني ميتوني خودتو از تنهايي «شيطان»نجات بدي
|+| نوشته شده توسط ترنگ در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 20:40
ظلمت
چه گریزیست زمن؟ |+| نوشته شده توسط ترنگ در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 18:9
|